علم و ادب
ای نام نکوی تو،سر دفتر دیوان ها/وی طلعت روی تو،زینت ده عنوان ها 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت: من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود: اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!

[ جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 0:37 ] [ وحیدنیا ]

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

[ جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 0:31 ] [ وحیدنیا ]
آفتاب که می تابد،

پرنده که می خواند،

نسیم که می وزد،

با خود می گویم:

حتماَ حال دوستانم خوب است که جهان این همه زیباست.

دوستان من مثل گندمند؛

بودنشان یک دنیا برکت و نعمت است؛

و نبودنشان قحطی و گرسنگی است.

و من چه خوشبختم که زر خوشه های گندم در اطرافم موج می زنند.

مهربانی تان را قدر می دانم و آن را در اعماق قلب خویش نگهداری خواهم کرد .  

[ پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 1:6 ] [ وحیدنیا ]
[ سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 12:58 ] [ وحیدنیا ]
   سال

        نو

           مبارک .

[ شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 21:15 ] [ وحیدنیا ]
.: Weblog Themes By Mihan Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس