علم و ادب
ای نام نکوی تو،سر دفتر دیوان ها/وی طلعت روی تو،زینت ده عنوان ها 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


آهو (مظهر ازادگی و بی گناهی )

آسمان (پاکی )

آینه (پاکی و صفا)

آب ( روشنی و حیات) 
اسب (هوشیاری ، شجاعت ، نجابت )
پلنگ ( تکبر و بلند پروازی )

پشه (ضعف و ناتوانی )
جغد ( شومی و نحسی )
باز ( فال نیک )

باد صبا ( خوش خبری و پیام آوری )

تاج ( سروری و بزرگی)

الاغ ( کودنی و صبوری )
بره (معصومیت )

چشمه ( پاکی و زلالی و زایش)
خرس (پر خوری وشهوت )

خزان(افسردگی و غم)
بلبل(بی توجهی و شیداییو عاشقی و دلباختگی )
خرگوش ( غفلت )

زمستان (مرگ و نابودی)

دریا ( عظمت و بخشندگی )

درخت بید ( لرزان و مضطرب)
بوقلمون (چند رنگی و بی اثباتی )
روباه ( مکر و حیله )

رود ( حرکت و تلاش )
بزغاله (شیطنت )

بز (دانایی)

بهار(شادابی و طراوت ورویش)
سگ ( وفاداری )

سنگ ( سرسختی و سنگ دلی)
ببر ( ضعیف کشی)
شیر ( شجاعت و قدرت )

شتر مرغ( بهانه جویی)

شب( تاریکی وجهل و ستم)
بوتیمار (حرص و طمعو غم خوردن )
پرستو (فال نیک و بهار )
شتر (کینه توزی )
طوطی ( تقلید )
عقاب (خودسپندی )
کرکس ( غرور و تکبر )
لک لک (شادی و نشاط )
سیمرغ ( بلند پروازی و همت )

سبزی( پاکی و تقدس)
کبک ( خوش خدامی و طنازی )

روز( نور و روشنایی)
زرافه ( بلندی و نشخواری )

زیتون(صلح و آشتی)
کلاغ ( شومی و نحسی و سخن چینی  )
ماهی ( زیبایی و امید و زندگی و پویایی)
گربه ( بی وفایی و دزدیو بی چشم و رویی )

گوسفند ( خونسردی )
فیل ( یکدلی و قدرت )
گرگ ( درنگی و تجاوز )
نهنگ (عظمت و درندگی )
موش (حقارتوموذیو خسیسی )
کفتار (دزدی و نحسی )
میمون ( تقلید و اطوار )

مار(خوش ظاهر و باطن بد)
عقرب ( زیرکی و خودنمایی )
هما ( سعادت )
قناری ( خوش اوازی )

قورباغه(زشتی)
هدهد (مژده )
کرگردن ( تنومندی پرزوری )

طاووس ( زیبایی و غرور )

عقاب ( بلند پروازی و تیزبینی )

نسیم ( انسان آزاده )

کوه ( استقامتو استواری )

شیر ( شجاعت )

هما ( سعادت و خوشبختی )

ماه ( ایثار و زیبایی )

شب ( ظلم و ستم )

زیتون ( صلح و آشتی )

سرو (آزادگی و جاودانگی )

شمع ( معشوق ) 

صدف ( خاموشی و سکوت )

گل سرخ ( عشق و طراوت )

گل نیلوفر( عزاداری و ماتم)

نی ( انسان غریب و دورافتاده از وطن )

باران ( رحمت و بخشندگی ) 

لاله ( شهید )

ملخ ( بی خیالی و راحت طلبی)

خفاش ( جهل و نادانی و شیطان)

موج (حوادث)

یخ ( دل مردگی )

 

[ دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 ] [ 16:34 ] [ وحیدنیا ]
در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه " شیخ بهائی" رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان " ؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من " اصالت " ارجح است .
و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که " تربیت " مهم تر است !
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .
فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند !
درهنگام ِ شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم " تربیت " از " اصالت " مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهميت " تربیت " است
شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : این چه حرفیست فردا مثل امروز وامروز هم مثل دیروز!!! کار ِ آنها اکتسابی است که با تربيت وممارست وتمرین زیاد انجام می شود.
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند .
لذا شیخ فکورانه به خانه رفت .
او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آن نهاد.......
فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان . . . . . .
شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب.
واین بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت : شهریارا ! یادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه" تربیت " هم بسیار مهم است ولی" اصالت " مهم تر !
يادت باشد با " تربيت" ميتوان گربه اهلي را رام و آرام كرد ولي هرگاه گربه موش را ديد به اصل و” اصالت " خود بر مي گردد و شير ِ نا اهل ونا آرام و درنده مي شود..

[ پنجشنبه سوم مهر 1393 ] [ 9:13 ] [ وحیدنیا ]
روز هیاهوی دانش آموزان شاد ... روز معلم های صبور و مهربان ... روز ناظم های دلسوز و مدیرهای دوست داشتنی ... روزی که باز فراش پرتلاش، می رود به جنگ هر چه غبار.
روزی که همه دیوارها، میزها و صندلی های مدرسه که از خواب تابستانی بیدار شده اند، به روی اهالی درس و دانش لبخند می زنند.
آغاز رژه منظم کیف ها سر صف های صبحگاهی که می روند به سمت باغ دانایی.
از امروز، قرار است همه ما جایی را بسازیم. می پرسید کجا را؟ همان خانه ای را که با آجر واژه ها ساخته می شود، همان جا که پنجره هایی از جنس برگ های سبز و زنده دارد، همان جا که وقتی آباد است که با کتاب خواندن و یاد گرفتن، تر و تازه شده باشد، خانه دل هایمان را می گویم.
پس همه شما امروز به مدرسه می روید که دل های نازنینتان را آبی بزنید، از روی شیشه هایش گرد و خاک نادانی را پاک کنید و این خانه ارزشمند را صفایی بدهید. به گل ها و سبزه ها دستی به نوازش بکشید و روز تولد مدرسه را جشن بگیرید.
کاش همیشه دانش آموز بمانیم! کاش هر سال، اول مهر که می شود، همین طور هیجان زده، منتظر صدای زنگ آغاز سال تحصیلی جدید، در پوست خودمان نگنجیم.
کاش قدر معلم های صمیمی را بیشتر بدانیم!

 

[ یکشنبه سی ام شهریور 1393 ] [ 19:3 ] [ وحیدنیا ]
ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق می‌رفت و به آنها نگاه می‌کرد و از بدبختی و فقر خود یاد می‌‌آورد و سپس به دربار می‌رفت. او قفل سنگینی بر در اتاق می‌بست. درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که ایاز در این اتاق گنج و پول پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمی‌دهد. به شاه خبر دادند که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش جمع و پنهان می‌کند. سلطان می‌دانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری استاما گفت: وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه طلاها و پولها را برای خود بردارید.

نیمه شب، سی نفر با مشعل‌های روشن در دست به اتاق ایاز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شکستند و وارد اتاق شدند. اما هرچه گشتند چیزی نیافتند. فقط یک جفت چارق کهنه و یک دست لباس پاره آنجا از دیوار آویزان بود. آنها خیلی ترسیدند، چون پیش سلطان دروغگو  می‌شدند.

  وقتی پیش شاه آمدند شاه گفت: چرا دست خالی آمدید؟ گنجها کجاست؟ آنها سرهای خود را پایین انداختند و معذرت خواهی کردند.سلطان گفت: من ایاز را خوب می‌شناسم او مرد راست و درستی است. آن چارق و پوستین کهنه را هر روز نگاه می‌کند تا به مقام خود مغرور نشود. و گذشته اش را همیشه به یاد بیاورد.

 

 

[ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 ] [ 20:41 ] [ وحیدنیا ]
با سلام به همه ی دوستان و عزیزانم که بر من منت می نهند و وقت گرانبهای خویش را صرف تامل و تدبر در محتوای این وبلاگ می کنند . و با عرض پوزش از غیبت نسبتا طولانی ام . امید که در این شروع دوباره دوستان و عزیزان من را تنها نگذاشته و مانند گذشته همراه و همدم من باشند .  انشاءالله.

[ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 ] [ 20:30 ] [ وحیدنیا ]
.: Weblog Themes By Mihan Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس