علم و ادب
ای نام نکوی تو،سر دفتر دیوان ها/وی طلعت روی تو،زینت ده عنوان ها 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

اللهم عجل لولیک الفرج

بی‌قرار تؤام و در دل تنگم گِله‌هاست

آه! بی‌تاب شدن عادت کم حوصله‌هاست

مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست

بی‌تو هر لحظه مرا، بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گُسل زلزله‌هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

دیدنت آرزوی روز و شب چلچله‌هاست

باز می‌پرسم از آن مسئلة دوری و عشق

و ظهور تو جواب همة مسأله‌هاست

 

[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 19:41 ] [ وحیدنیا ]

بده ساقی می باقی به عشق خسرو خوبان

بزن مطرب نی و بربط كه آمد نیمه شعبان

قدر قدرت شهی آمد، علی فطرت، مهی آمد

بده ساقی می باقی به عشق خسرو خوبان

بزن مطرب نی و بربط كه آمد نیمه شعبان

قدر قدرت شهی آمد، علی فطرت، مهی آمد

چه قدرت، قدرت مطلق، چه فطرت، فطرت یزدان

تولد یافت مولودی ز امر قادر یكتا 

كه از نور جمال او جهان شد روضه رضوان

خطش مشكین و لب غنچه، رخش زیبا قدش فتنه

چه قامت، قامت رعنا، چه صورت، صورت رخشان


زچشم و روی نیكویش توانم اینقدر گویم

كه رویش قبله‌ی دلها و چشمش چشمه‌ی حیوان

زلطف و رحمتش باشد، زبان الكن، قلم عاجز

چه لطفی، لطف بی‌منت، چه یاری،‌یاور یاران

بگو از من تو ای ساقی بآن سرو سهی بالا

توئی آقا، توئی مولا، بخلق عالم امكان

بجانم او بود، جانانكه جان عالمش قربان

بدردم او بود درمان، چه دردی، درد بی‌درمان

توئی سرور، توئی رهبر، توئی نوباوه حیدر

توئی سلطان بحر و برّ، ولی حضرت سبحان

توئی لطف و توئی جود و توئی رحم و توئی رحمت

توئی دریای بخشایش، توئی فیض و توئی احسان

توئی علم و توئی عالم، توئی حلم و توئی دانش

توئی دُرّ و توئی گوهر، توئی لؤلؤ توئی مرجان

توئی محرم، توئی همدم، توئی فخر بنی آدم

توئی یار و توئی یاور، توئی غمخوار غمخواران

تویئ شاخص، توئی شامخ، توئی شافع، توئی راكع

توئی قائم، توئی غائب، توئی پیدا، توئی پنهان

بود مهدی تو را نام و بود شهرت تو را هادی

توئی مهر و توئی ماه و توئی خورشید نور افشان

توئی عدل و توئی عادل، توئی عقل و توئی عاقل

توئی فضل و توئی فاضل، ‌توئی شاهنشه خوبان

كلام نغز و دلجویت بود شیرین و روح افزا

چرا؟ چونكه توئی ناطق، چه ناطق؟ ناطق قرآن

ز درد انتظارت جای اشك از دیده خونبارم

شتابی كن كه رفت ای شه زكف دین و زدل ایمان

ترا از جان و دل چا كرد و صد عیسی، دو صد موسی

كنیز درگهت حور و فلك عبد و ملك دربان

زبان را جای گویایی نباشد بهر ژولیده

چرا؟ چونكه نباشد گفتن مدح تو شه آسان

                                  حسن فرح بخشيان (ژوليده‌ي نيشابوري)

 

[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 19:38 ] [ وحیدنیا ]
مَردی , شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال ، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه سر در نمیارم!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.
اینقدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.
تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در روباز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفرخیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود.

[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 19:32 ] [ وحیدنیا ]
پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری 

گردید.
با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر
تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:
من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً
انجام دهید. 
فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت
کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت:...  اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.
ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد ، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود. 
سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.
مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و 

روی قلب خود گذاشت و گفت : پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا
خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت:
من می خواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمندکه هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را 

واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند.
بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند.
دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان،
این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است. 
سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.
[ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 ] [ 11:52 ] [ وحیدنیا ]

مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش

 مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دور و برش را نگاه کرد اما کسی را ندید. به هر حال نجات پیدا کرده بود.

به راهش ادامه داد.
به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایست مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پیدا کرده بود.

مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فکری کرد و گفت :

 اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم کدوم گوری بودی؟؟!!

[ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 ] [ 11:49 ] [ وحیدنیا ]
.: Weblog Themes By Mihan Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس